زآه شرر بار ، این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنجه قفس درآ
نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم ، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است ، گل به بار است
ابر چشمم ، ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل از این
بیشتر کن ، بیشتر کن ، بیشتر کن
مرغ بی دل ، شرح هجران
مختصر ، مختصر کن ، مختصر کن
نمی دانم چه حالت است
حالتی میان بودن و نبودن ، خواستن و نخواستن ، ماندن و رفتن
حیرتی میان حمله و گریز، سردگمی میان من و زمان
گویا زمان مرا بلعیده است .
حسی غریبست .
فریاد یا سکوت؟
نه !!گریزی نیست از فوران گداخته ها ی آتشفشان این دل بی سامان
هم سکوت، فتوای گریز.
استخوان در گلو
به خیالم زنجیر علایق را گسستم
اما ندانستم هر چه از خود بگذرم ریشه هایم در خاک بیشتر می شود
های زمین
اگر از آن توام چرا مرا می رانی ؟
و اگر به تو تعلق ندارم پس چرا مرا رهای نمی کنی ؟
چه برزخی است میان من و زمین و آسمان و زمان
کجاست همرهی که خیمه از این خاک برکنم؟
با تو ام !
تو مرا می فهمی ؟ یا مرا محکوم می کنی به سرنوشت؟
به کجا می کشیم ؟
دیگر تابی نمانده است . رحم کن
اصلا مرا چه به افلاک ؟ راست می گویی!
منی که در معادلات روزمره ام گره خورده ام به دنبال جایگاه خود در هستی می گردم ! ه ه ه
آخر مرا چه به این حرفها !
زین پس به آفتاب می گویم بلند به همه سلام کند
به گنجشها می گویم مترسکها را از خاک در بیاورند و با آسمان آشنا کنند.
دریا می شوم
آری . دریا می شوم . دریا
بخارم آسمان می گردد به زیرم هم زمین، باشد
حال هم از آن زمینم هم از آن آسمان
آری جاری می شوم
وسیع باش و تنها
سر به زیر و سخت
دیگر عادت کرده ام زخمهای تازه ام ر ا مرهم درد های قدیمی ام کنم
زخم روی زخم چه دنیای زیبایی
و این آن آینده روشن و زیبایی است که تو برایم ساختی
خدایا نمکدانت را پر کن مبادا ار این سفره پر برکت بی نسیبمان کنی
زمستان را دوست دارم لحظه به لحظه اش را
سردی هوای این روزها بدجوری مرا به یاد آغوش تو می اندازد
سرد ولی با سخاوت
کاش تمام فصل ها زمستون بود و تمام آغوش ها مثل تو
حتی سردی وجودت را از من دریغ کردی
زمستون تن عریون باغچه چون بیابون
درختا با پاهای برهنه زیر بارون
نمیدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه چه تلخه باید تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون
زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه
بهار زمستونها برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشن انتظاری
گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون
گلهای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی ببینی تلخ روزای جدایی
چه سخته چه سخته بشینم بی تو با چشمای گریون
بشینم بی تو با چشمای گریون
بشینم بی تو با چشمای گریون
همه ی عمر دیر میفهمیم..تو لحظه ها و دقیقه های اخر....
وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه.
مثل وقت هایی که ...
زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه
یه لحظه افتاب تو هوای سرد غنیمت میشه
خدا تو موقع سختیها تنها پناهت میشه
یه قطره نور توی دریای تاریکی واست همه ی دنیا میشه
یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه
پاییز وقتی که تموم شد به نظرت قشنگ و قشنگ تر میشه
نگاه كن پاییز به نفس نفس افتاده
هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه....
امروز تمام چیزها و آدمهای دور و برت رو خوب ببین...
زندگی خیلی طولانی نیست
در کنـج دلم عشق کسی خـانـه نــدارد
کس جـای در این خانهی ویـرانـه نــدارد
دل را بـه کـف هـر که نـهــم باز پـس آرد
کــس تــاب نـگـهـــــداری دیـوانـه نــدارد
در انجـمــن عقــلفـروشــان ننـهــم پـای
دیـوانــه ســر صــحــبـــت فـرزانـه نــدارد
تـا چـنــد کـنــی قصـه ز اسکنـــدر و دارا
ده روزهی عمـر اینهمـه افسـانـه نــدارد
از شاه و گدا هرکه درین میکده ره یافت
جـز خــون دل خـویـش به پیمـانـه نــدارد
این روزها خیلی فکر می کنم مرگ شهرام برای من یک معماست
اندیشه ای که درست نمی دانم حاوی چه چیز لطیف و چه چیز
فجیعی است ،به نظرم حق انتخاب ندارم . برای بدست آوردن لطافت ، فاجعه را هم باید بپذیرم.
او هیج وقت جز اصالت و خلوص چیزی به من نبخشید
من به دنبال آن هستم که بدانم در مرگ او چه چیزی خالصی نهفته است
عاشق مرگ شده ام بی وقفه و خالص
همراه در انتظار
هیچی آرامشی بالاتر از آن نیست و من به شهرام حسادت می کنم چه آسان دل برید از همه چیز و رفت
تلفن اشغال است کسی ان سوی خط با من صحبت می کنم
دلم می خواد مکالمه را کوتاه کنم
ممکن است شهرام عزیزم پشت خط باشد گوشی را می گذارم
و تنها یک لحظه طول می کشد که به یاد بیاورم او دیگر هیچ وقت
به من تلفن نخواهد کرد
تنها شدم تنهای تنها
دیشب عكسهایت را به آتش كشیدم
و مثل سرخ پوستها به دورش شادمانی كردم
از ته دل آرزو می كردم توهم با این آتش بسوزی
چه شب خوبی بود
چقدر راحت خوابیدم
دنیای این روزای من از صبح تا شب کابوس شده
می بینی خدایا به اندازه روز اول آشفتم
درست مثل یه ظرف پر از گل می مونه که بزاری خول ته نشین بشه
بعد یه ملاقه ورداری همش بزنی
کاش یک با ر نگاهم می کردی
کاش...
صبح باران زده پاییزه و هوای دو نفره
ومن ...
دلی که تنها مانده
نه بوی باران و نه صدای خش خش برگ ها
ونه کوهستانی که موقع رفتن به قول خودت بهترین یادگاری
بود که برای من گذاشتی
نه
هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد
حتی این قرصهای افسردگی لعنتی
چقدر فکر تو سرمه
جای خالی شهرام تو خونه تحملش غیر ممکنه
هرشب هر شب چشمای خیس و بغض فرو خرده ایی که اگه
بشکنه فکر کنم دنیا رو آب بگیره
و
جای خالی تو قلبم
دلم که کلافم کرده از بس سرم نق می زنه
نه کسی هست که حرفم رو بشنوه و نه آغوشی که تو ش
جا شم بی منت
و نه ....
می بینی اول صبح دل وامونده چی میگه
هرچی می خوام ننویسم نمیزاره
هرچی میگه
بی خیال حرفایی که تو دلم جامونده
بی خیال قلبی که این همه تنها مونده
اما مگه میشه بیخیال شد؟
مگه تو میزاری ؟
تا من نرم زیر خاک پیش شهرام نخوابم
نه تو نه فکر و خیالت دست از سرم بر نمی داره
خدایا احیانن اگه وقت داری اگه گوشت مثل من چرک نکرده
می شنوی چی میگم
به دادم برس
خدایا عاشقتم بگو که هستی
فقط همین
نیستش
نمی دونم کجاست
چه می کنه
ولی می دونم که ندارمش
هیچ وقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم
نمی خواستم تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم
نمی خواستم که بی تو به دیوارها بگم دوست دارم
آخه تو هول و ولای پریشونی ها تو رو نداشتم
تو گیر و دار ای بابا دل تو هیچ حاله و خوش!!!
ای بی معرفت
دیگه دلی می مونه جون دل کبوتر بتپه
که با شما از جون زندگیش بگه
بگه که هنوز زندست
اگه صدا صدای منه
نفس اگه نفس تو
بزار که اون خوش غیرتاش بدونن
که دل دل من دیگه دل نمیشه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
آب ازآب تکان نخورد
نه دیدی و نه دیده شدی
رفت و گذشت بی نگاهی که بوی مهربانی دهد
غافل از اینکه همین نزدیکی ها از آب آبی تر است دلی که می میرد برای لحن مهربان او
لحنی شبیه مریمی های پر پر
امشب هم مثل همیشه است
آره باز سر میزند تنهایی
آره از دوباره می آید دلتگی
با ندیدنش چه می کنی
هراسی ندارم
باهاش رفیقم این روزها
پاییز همیشه نفسهای مرا به شماره می انداز
د بی آنکه بدانم چرا ؟؟؟؟
بی آنکه بفهمم آرام و گوشه گیر شده ام خلوتم را حتی به تو نمی فروشم
می دانی آخر دیگر هوای پریدن ندارم
دلم شور می زند برای تمام پرستو های مهاجر اگر مثل تو بروند
و را برگشتن خانه را فراموش کنند چه ؟
اگر لانه تا بهار سالم نماند چه اما
اما تو آشیانه ات همیشه گرم و امن ماند اما تو راه برگشت
را فراموش کردی!!!!!!!!!!
آه امان از صیادهای ظالم که سر راه کوچ دام پهن می کنند
هوا هوای همان روزها است
نمی دانم به خاطر داری یا نه
من خوب به یاد دارم فردا سالگرد کوچ توست
لانه همان لانه است اما من نه دیگر من نیستم
اگرآمدی به دنبالم نگرد پیدا نیستم زمین گیر شده ام .
365 روز گذشت
راستی هوای آن حوالی چه طور است ؟
چه قدر دلم گرفته ....
تو با من چه کرده ای
امروز صبح سپیدی موهایم دو برابر شده بود
به تنها آینه کوچک خانه ام خیره ماندم
دیگر ظاهرم هم حریف دلم نمی شود
نمی تواند خودش را نشان ندهد
نمی توانم صورتم را سرخ نگه دارم آخر
دیگر دستانم هم توان سیلی زدن ندارند
حالا که رفته ای
هیچ راهی
مرا به جایی نمی برد
در حافظه ام می چرخد
همه کلیدها را گم کرده ام
حالا که رفته ای
دل دلیل می آورد و
عشق گریه می کند
با این همه
جای خالیت پر نمی شود
نه با خیال و نه با خاطره

هیچ وقت فکر نمی کردم دردی توی دنیا تا این حد سنگین و غیر قابل تحمل باشه
خونه ای که تا دیروز صدای شادیش دنیا رو پر کرده بود حالا تبدیل شده به یه قبرستون ساکت وسرد حالا دیگه لبخندم شده یک معجزه که رو لب ما بشینه خونه پدر بزرگ حالا دیگه هیچی نیست هیچی یه نفر فقط یک نفر ......
می تونست همیشه گرما بخش این خونه باشه ............
اونم دایی مهربون من بود شهرام کسی که برای همیشه یک افسانه شد

کی میتونه جای اسمت, توی شعر من بشینه
توی این مرثیه امشب, جای اسمت نقطه چینه
طرح ساده ی نگات دفتر خاطره هات
مثله سایه روی خاک افتاده
بی تو از گریه پرم لحظه هارو میشمرم
اسمون بی تو پر از فریاده
اسمون بغضتو بشکن اون دیگه برنمیگرده
نفسای گرم شمشاد هم نفس با خاک سرده
قاب عکست روبرومه دارم از نفس میفتم
باورم نمیشه اما من برات مرثیه گفتم
اسمون بغضتو بشکن اون دیگه برنمیگرده
نفسای گرم شمشاد هم نفس با خاک سرده
اسمون بغضتو بشکن اون دیگه برنمیگرده
نفسای گرم شمشاد هم نفس با خاک سرده
به خوبی میشنوم صدای خرد شدن
احساس را بر زیر دندانهای تنهاییم
سر راه برگشتنت آیینه میكارم
گلدونای دلتنگو رو پله میذارم
لحظه های بی قصه رو طاقت ندارم
چشم من به راه عشقه
رفتنت گناه عشقه
اون روی سیاه عشقه
ماه من، ماه من تو چاه عشقه
یادمه اون شب كه رفتی، چشمو بستم
شیشه عمر جوونیمو شكستم
تا به تو پیغام دلجویی فرستم
اسمتو با شیشه كندم رو دستم
درد اومد، داد اومد، دلبر شیاد اومد
اما من دل برنداشتم
غیر تو دلبر نداشتم
حال اول درد عشقه ماه من
كاری با آخر نداشتم...
گــر ز حال دل خبـــــــر داری بگو // ور نشــــانی مختصـــر داری بگو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست // راه اگـــــر نزدیکـــــــــتر داری بگو
مولانا
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانــه شـو
رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها
و آنگه شراب عشــق را پیمانه شو پیمانــه شـو
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو ! بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبهء ویران من
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
اندیشه ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشــه بگذر چون قضـا پیشانـه شو پیشانه شو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانــه شو
ای بهار آرزو ! بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبهء ویران من
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانــه شـو
تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

نیستی دارم دق میکنم نیستی دارم میپوسم
عکساتو من یکی یکی ورمیدارم میبوسم
پیرهنه یادگاریتو هر شب دارم بو میکنم
برای برگشتنه تو به اسمون رو میکنم
نیستی دارم دق میکنم نیستی دارم میپوسم
عکساتو من دونه دونه ورمیدارم میبوسم
از خدا میخوام دوباره تو رو ببینم روبه روم
قسم به اشکه حسرتم فقط همینه ارزوم
نیستی دارم دغ میکنم نیستی دارم میپوسم
عکساتو من دونه دونه ورمیدارم میبوسم
از خدا میخوام دوباره تو رو ببینم روبه روم
یه علمه گل میارم همه رو پرپر میکنم
هر شب دارم همینجوری با تنهاییم سر میکنم
تمومه اشکام هدیه ی نبودنت کناره من
نمیدونی چی میگذره به قلبه بی قراره من
وای که چقدر سخته برام ثانیه ها بدونه تو
دلم میخواد باز ببینم چشای مهربونتو